از تاریخ ۱۷ تا ۲۱ آوریل، در یک کمپ آموزشی–تفریحی شرکت کردم که هدفش آشنایی با آیین بهایی بود. این تجربهی پنجروزه برای من فقط یک برنامه آموزشی یا مذهبی نبود، بلکه سفری درونی و روحانی بود که تأثیر عمیقی بر قلب و باورم گذاشت.
روزهای کمپ با آرامش و حالوهوای معنوی خاصی آغاز میشد. پس از صرف صبحانه، همهی شرکتکنندگان در کنار هم به دعا و مناجات گروهی میپرداختیم. آن فضای پرانرژی و روحبخش، آغازگر روزهایی میشد که سراسر گفتگو، یادگیری و درک تازه بود. بعد از آن، هر گروه در کلاسهای آموزشی خودش شرکت میکرد و من در این کلاسها کتابی با عنوان "تفکر دربارهی روح انسان" را شروع کردم.
در فصل اول این کتاب، با اصول و مفاهیم اساسی آیین بهایی آشنا شدم. در فصل دوم به اهمیت دعا و مناجات پرداخته شده بود و اینکه چطور این ارتباط درونی با خداوند میتواند باعث آرامش و رشد روح انسان شود. فصل پایانی کتاب هم نگاهی ژرف و آرامشبخش به مفهوم زندگی و مرگ داشت؛ نگاهی که مرا به این درک رساند که مرگ پایان نیست، بلکه مرحلهای از سفر روح انسان است.
البته باید بگویم که آشنایی من با آیین بهایی محدود به این کمپ نبود. پیشتر، هم در ایران با این آیین آشنا شده بودم و هم پس از مهاجرت، از طریق جامعهی بهایی مقیم ویسبادن، با برخی مفاهیم و افراد این دین آشنا شده بودم. اما این کمپ برای من فرصتی بود برای یک آشنایی عمیقتر، لمسشده و قلبی. جایی بود که فقط نشنیدم، بلکه تجربه کردم، حس کردم، و با تمام وجودم در فضای آن زندگی کردم.
اما چیزی که این تجربه را برایم فراموشنشدنی و عمیقاً معنادار کرد، ملاقات با بزرگانی از جامعهی بهایی بود؛ انسانهایی که هرکدام نماد زندهای از ایستادگی، ایمان و مهرورزی بودند. افرادی که سالها در ایران به دلیل باورشان، تنها بهخاطر بهایی بودن، مورد ظلم، تبعیض، بازداشت، تهدید و محرومیتهای گسترده قرار گرفتند. اما با وجود این همه فشار و درد، نهتنها از ایمانشان دست نکشیدند، بلکه امروز با چهرههایی آرام، لبخندهایی صادقانه و قلبهایی سرشار از عشق و بخشایش، در کنار ما بودند تا از زندگیشان بگویند؛ زندگیهایی که آینهای از حقیقت، استقامت و امید بودند.
با داستان زندگی سعید رضایی آشنا شدم، انسانی که سالهای زیادی از عمر خود را در زندان گذرانده، تنها به این دلیل که بهایی بود و در راه آموزش و خدمت به جامعهاش تلاش میکرد. کلامش آرام بود اما پرقدرت، و نگاهی داشت که از درون آن سالها رنج، نوری از امید و ایمان میدرخشید. از شهین رضایی شنیدم که چگونه در فضای خفقانزدهی اجتماعی، با وقار و شهامت از هویت خود دفاع کرده و همواره برای گسترش محبت و عدالت کوشیده است.
ایرنه رحمانی، بانویی باوقار و روشنضمیر، با مهربانی دربارهی لحظاتی سخن گفت که نه تنها خود او، بلکه خانوادهاش به دلیل اعتقاداتشان مورد بیعدالتی قرار گرفتند. شنیدن روایتهای او اشک را به چشم خیلی از حاضران آورد، اما آنچه بیش از هر چیز قلبم را لرزاند، آرامش و بخششی بود که در کلماتش موج میزد.
ایمان احسانی و پویا تبیانیان، هر دو از جوانانی بودند که با اینکه خود قربانی بیعدالتی و نفرت مذهبی شدهاند، اما به جای خشم و نفرت، پیام عشق، امید، آموزش و آگاهی را با خود حمل میکردند. ایمان در صحبتهایش از رنجی گفت که یک جوان میتواند تجربه کند وقتی بهخاطر باورش از تحصیل، کار، و زندگی عادی محروم میشود. با این حال، صدای او، صدای تسلیم نبود؛ بلکه صدای انسانی بود که راه روشنتری را برای خودش انتخاب کرده و آن را با دیگران شریک میشود.
هر کدام از این افراد برای من، نه تنها یک سخنران یا شاهد تاریخی، بلکه نمونهای زنده از ایمان فعال بودند. آنها به من نشان دادند که ایمان، چیزی فراتر از تکرار آداب مذهبی یا باورهای انتزاعی است. ایمان واقعی یعنی ایستادن برای حقیقت، حتی وقتی که دنیا در برابر تو ایستاده. یعنی وفاداری به اصول انسانی، حتی زمانی که بهایش زندان، تبعید یا محرومیت باشد.
شنیدن این روایتها، نهفقط قلبم را لمس کرد، بلکه ذهنم را بیدار کرد و مسیر فکری و روحیام را تغییر داد. این ملاقاتها برایم اثبات کرد که آیین بهایی نه تنها در کلمات، بلکه در زندگی و کردار پیروانش معنا پیدا میکند. در چهرهی این عزیزان، چیزی را دیدم که سالها دنبالش بودم: حقیقتی زنده، پرنور و انسانی.
در روز پایانی، پس از آخرین دعا و مناجات در مشرقالاذکار، هنگام ترک کمپ، احساس عجیبی داشتم. ترکیبی از غم پایان یک تجربه دلنشین و شوقی عمیق برای شروع مسیری تازه. تمام مسیر برگشت، فقط یک جمله در ذهنم تکرار میشد: من حالا دیگه یک بهایی هستم.
حسی درونم شکفته شده بود که مدتها در جستوجوی آن بودم. این بار نه از روی شنیدهها، نه صرفاً از روی مطالعه، بلکه از عمق وجودم حس میکردم که این همان آیینی است که با باورها، ارزشها، عقل و احساسم همراستا است. این کمپ تنها یک رویداد نبود؛ بلکه نقطهی تلاقی من با حقیقتی بود که سالها به دنبال آن بودم.
امروز با آرامش و یقین میگویم که آیین بهایی برای من فقط یک دین نیست؛ بلکه راهی برای زیستن است، راهی برای بودن با نور، عشق، حقیقت و انسانیت.
